|
نشسته ام٬
بی اختیار. اجباری ست مرا بر سکون. و در این اندیشه و تردیدم: کنون٬ به زمان تعبیر کابوس های ندیده ام رسیده ام٬ یا به انتظار تصویر رویای نویدم٬ نشسته ام٬ بی اختیار. اجباری ست مرا بر سکون... |
|
+ يادداشت شده در
ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
ببين... تفاوت هاي شرعي و عرفي و معرفتي و اصولي و فروعي را نمي گويم. اصلا بحثم يك تفاوت تاريخي است. مي فهمي؟ البته غدير و جمل و صفين و عاشورا را هم نمي گويم عزيز، اين حكايت، حكايت ديگري است. حتا تاریخی هم نیست... فرای همه این ها. اين حكايت، خود، غدير و صفين و عاشورا را به ياد مي آورد، اصلا خود اين ها را مي سازد. مي داني، به اين حكايت كه مي رسم گويي ديگر تقيه جايز نيست، گويي پاي اتحاد مي لنگد، مصلحت رنگ مي بازد، دارم چه مي گويم؟ اين جاي قصه كه مي رسم بازي سمندر بازي است عزيز. قلندر واري است. اين جا كه رسيدم يك وقت نگويي احساساتم را كنترل كنم ها... اين جا مشعر است، اين جا حكايت، مصيبه ما اعظمها است. مي فهمي؟ يك وقتي نگويي بگذر از اين ماتم 1400 ساله ها... عزيز، مگر روايت مادري به گذشت زمان است؟ اين جاي روايت كه رسيديم، وقتي حكايت شد دختر رسول خدا، شد حكايت 18 ساله اي كه خدا كوثر صداش مي كرد، شد حكايت مادرمان، شد حكايت مادر رسول خدا، شد حكايت مادرمان در سوگ پدرش رسول خدا، آن هم نه به دلداري و مراقبت، حتا نه با اين بهانه كه دختر رسول خداست، وقتي شد حكايت مادرمان ميان خاك و خون و در و ديوار، نگو احساسات در برت گرفته، نگو كه سمندري دون شان است. وقتي حكايت رسيد به اين جا ظرف انسان مآبي ت را يك وقتي اين طرف ها نگيري ها... آخر عزیز من کجای این انسانیت لامروت تان روی دختر سوگوار دست بلند می کنند؟چه می گویی؟عزیز من، وقتي روايت رسيد به كسي كه رسول پاره ي تن ش مي ناميد، رسيد به آنكه محمد و علي و حسن و حسين را با او صدا مي كنند، وقتي رسيد حكايت به "ها"ي ابيها و بعلها و بنيها، وقتي رسيد به هاي هاي نوادگان پیامبری، رسيد به هاي هاي دختر خردسالي به عزای مادرش، به عزای مادرمان، یک وقتی پي تعريف ِهاي هاي ما نباشي ها. وقتي رسيديم به "دفني في اليل"، رسيديم به گريه هايي كه مي بايست بلند مي بود و نبود، وقتي رسيديم به تشييعی كه مي بايست مي شد و نشد، وقتي رسيديم به اين ها نخواه كه نينديشم "اول ظالم ظلم" را عزيز. آري عزيز، آنگونه كه فاطمه، فاطمه است، اين حكايت هم حكايت ديگري است. عزیز سواي مان كن، اين جاي داستان كه رسيديم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ می دانی که، امروز، همان روز روايت و حكايت است، روز بي ربط نويسي نيست، عزیز. |
|
+ يادداشت شده در
ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
می دانی حکایت چیست؟
یک تغییر نقش، تغییر معنا. روشن فکری را می گویم. این که از نوعی منش فکری کم کم به کسوت تبدیل شده است. بعید نیست امروز فردا هم توی خیابان تابلو صنف روشنفکران را ببینی. بی ربط نوشت: "ابله آزاری" رسمی بس دیرینه است و فراگیر. این است که "خود آزار" ها دچار "خود ابله پنداری" می شوند. گرفتی مازوخ کوچولوی عزیز؟ |
|
+ يادداشت شده در
ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو يادداشت ها |
| ياد نما داشت |
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند |
| پيوندها |
|
دير نو مرثیه دير مغان، 500 متر ساربان ققنوس،مرغ خوشخوان... |
|
RSS
|